قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2039
تاريخ الفي ( فارسى )
نمود . حسن با وجود آنكه مىدانست كه سلطان محمود به او و پدرش در مقام غدر و آزار است ، امّا اطاعت پدر واجب دانسته از سر سلطنت مردانه در گذشته متوجّه دار السّلطنهء غزنين گشت . به مجرد رسيدن ، سلطان محمود او را نيز در پهلوى پدرش محبوس گردانيد . بعد از چندگاه حسن از بند يمين الدّوله گريخته به غور رفت و باز از روى استقلال به حكومت آن ديار مشغول گشت . از آن زمان ، عداوت ميانهء غوريان و غزنويان قائم است ؛ چنانچه شمّهاى از آن در احوال اولاد سلطان محمود و فرزندان محمّد غورى مسطور خواهد شد . ان شاء اللّه تعالى . و در اين سال ، در تمامى ولايت خراسان خصوصا در نيشابور آنچنان قحطى و تنگى روى نمود كه جو و گندم ، قرب مرواريد شاهوار پيدا كرد و كار به جايى رسيد كه از سگ و گربه در آن ولايت نشان نماند و مردم شروع در خوردن فرزندان و زيردستان كردند . القصّه ، كار به آنجا كشيد كه با وجود آنكه تمامى مردم آنچنان زار و ضعيف شده بودند كه قدرت بر ايستادن نداشتند و همه نشسته نماز مىكردند ، با وجود اين حال ، هركه از ديگرى به قدرى زور و قوّت او زياد بود او را مىكشت ، چنانچه بسيار مردان زنان خود را خوردند و زنان فرزندان خود را . و در آن وقت ، در ديار خراسان امام اهل حديث ابو الطّيّب صعلوكى روزى در مجلس صعلوكى يكى از ائمهء حديث ، كه هميشه در مجلس او تردّد داشتى ، بعد از مدّتى مديد كه غيبت داشت ، حاضر گشت . صعلوكى از وى پرسيد : چرا در اين مدّت تو را نمىديدم ؟ آن شخص در جواب گفت : قصّهء من از عجايب قصص است . صعلوكى از وى استفسار نمود كه كيفيّت آنچه بود ؟ گفت : روزى بعد از نماز شام در كوچهاى از كوچههاى اين شهر مىگذشتم ، ناگاه شخصى كمندى در گردن من انداخته آنچنان كشيد كه نزديك بود نفس من منقطع گردد و مرا كشانكشان بر سر كوچه رسانيد . پيرهزنى از خانه بيرون آمد و آنچنان هر دو زانوى را بر پشت « 1 » من كوفت كه من از آن ضرب بيهوش شدم . بعد از زمانى ، احساس برودت آبى كه بر روى من مىزدند كردم و افاقه يافتم . جمعى را ديدم كه پيرامن من نشستهاند و از سر لطف با من سخن مىگفتند . مرا به قراين معلوم شد كه گويا اين جماعت در حال بيهوشى من به خانههاى خود مىرفتند و چون آن عيّار ايشان را ديد گريخت و مرا به آن حال گذاشت . القصّه ، چون اندك رمقى يافتم به خانه رفتم و از هول آن حادثه بيست روز صاحب فراش بودم . چون آثار صحّت در خود يافتم ، سحرى به قصد اداى نماز فريضه به مسجد رفتم و به رحبه « 2 » برآمدم كه ناگاه كمندى به جانب من روان شد . چون ارادهء ازلى به حيات من متعلّق بود دستار من در كمند افتاده نگاهبان و حامى جان شيرين من شد . از آن زمان بر خود لازم گردانيدم كه تا روز روشن
--> ( 1 ) . م : انيثين . ( 2 ) . رحبه : ساحت خانه . - و .